تبليغاتX
من به نومیدی خود معتادم

من به نومیدی خود معتادم

 

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است؟...

هنگامی دستم را دراز کردم که کسی نبود

هنگامی لب به زمزمه گشودم

که مخاطبی نداشتم

و هنگامی تشنه ی آتش شدم

که در برابرم دریا بود و دریا بود و دریا

 

                                      دکتر علی شریعتی

+نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت10:47 بعد از ظهرتوسط نگین | |

خاطرات کودکی زیبا ترند               

 یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود               

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و کلاغ           

  روبه مکار و دزد دشت و باغ

روز مهمانی کوکب خانم است        

   سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشگکی با هوش بود          

 فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید           

 ریز علی پیراهن از تن میدرید

تا درون نیمکت جا میشدیم             

  ما پر از تصمیم کبری میشدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم           

  یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت     

  دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستان ما از آه بود               

  برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ 

  خش خش جاروی با پا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید          

   باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار       

  بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه خوراک سرد            

 کودکان کوچه اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود       

 جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک میشدیم        

 لا اقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش             

 یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم یاد و هم نامت بخیر          

 یاد درس آب و بابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من        

  بازگرد این مشقها را خط بزن   

+نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت11:45 قبل از ظهرتوسط نگین | |

 

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم

و چه سخت است

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است

مثل تنها مردن...

                         

                          دکتر شریعتی

+نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت7:49 بعد از ظهرتوسط نگین | |

 

عشق تنها کار بی چرای عالم است

چه آفرینش بدان پایان میگیرد

معشوق من چنان لطیف است

که خود را به بودن نیالوده است

که اگر جامه ی وجود بر تن میکرد

نه "معشوق" من بود.

   

                              دکتر شریعتی

+نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت7:48 بعد از ظهرتوسط نگین | |

 

غلامحسین بیگجه خانی بنیان گزار مکتب تار تبریز در سال 1296 شمسی در محله ی (سنجران) در شهر تبریز به دنیا آمد.

پدرش حسینقلی خان از استادان و نوازندگان صاحب نام تار در آذربایجان بود. معروف است که درویش خان درباره ی پدر غلامحسین بیگجه خانی چنین گفته است:

"حسینقلی خان میرزا حسینقلی آذربایجان است"

غلامحسین بیگجه خانی از سن 6 سالگی آموختن تار را نزد پدر آغاز کرد اما هنگامی که بیشتر از 14 سال نداشت پدرش را از دست داد. بعد از فوت پدر دو ماه نزد یکی از شاگردان پدرش به نام رضا قلی زابلی آذر به فراگیری تار پرداخت.

سپس با سعی و تلاش طاقت فرسا و با استعداد و هوش سرشاری که در زمینه ی موسیقی داشت به کمک صفحات سنگی قدیمی توانست با ساز اساتید ی مانند میرزا حسینقلی – درویش خان- مرتضی نی داود- علی اکبر شهنازی-و دیگران آشنا شود وتا درجه ی استادی ارتقا یابد.

البته بعدها استاد بیگجه خانی از محضر دو استاد برجسته موسیقی ایرانی میرعلی عسگر صادق الوعد و استاد اقبال آذر استفاده بسیار برد.

ایشان در این مورد گفته است:"بعد از میرعلی عسگر مدتی با اقبال آذر همکاری کرده و تمام ردیفهایی که من امروز میدانم و فراگرفته ام یادگار اقبال آذر است".

نواری در افشاری و سه گاه از ایشان با آواز اقبال السلطان در حدود سالهای 1346 ضبط گردیده که در آن هنگام اقبال در سن 104 سالگی این نوار را خوانده است.

استاد بیگجه خانی به مدت نیم قرن یاری وفادار داشت و این یار وفا کسی جز استاد محمود فرنام نبود. این دو تن با ارتباطی درونی موفق شدند به کارنامه موسیقی اصیل ایرانی قطعات به یاد ماندنی بسیاری اضافه نمایند.

غلامحسین بیگجه خانی در تمام طول عمرش در فقر و تنگدستی زیست و هیچگاه هنرش را با چیز دیگری معاوضه نکرد. در فقر زیست و در فقر جان سپرد. این خصلت او به همراهی پاکی اخلاقش در تمام زمینه ها سبب شده بود صدای تارش شفاف و زلال باشد. علاوه بر این مضرابهای ماهرانه و ساده و قوی داشت که صادقانه و حقیقی به گوش مشتاقان هنرش می رسید.

از زنده یاد آثار بسیاری در زمینه موسیقی ایرانی و آذربایجانی به جای مانده است که از آن جمله میتوان به کنسرت بیات ترک و سه گاه – شور وچهارگاه – همایون و تکنوازی تار در کاست بیداد به همراه آواز استاد محمدرضا شجریان و تمبک جمشید محبی اشاره کرد. زندگی پربار و انسانی بیگجه خانی در 24 فروردین 1366 به پایان رسید.

                                                  یادش گرامی

 

منبع: برگزیده آثار استاد غلامحسین بیگجه خانی

+نوشته شده در شنبه 24 دی1390ساعت4:0 بعد از ظهرتوسط نگین | |

+نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت10:45 بعد از ظهرتوسط نگین | |

 

 

در خیابان مردی می گرید
پنجره های دو چشمش بسته ست
دست ها را باید
به گرو بگذارد
تا که یک پنجره را بگشاید
در خیابان مردی می گرید
همه روزان سپدیش جمعه ست
او که از بیکاری
تیر سلیمانی را می شمرد
در قدم های ملولش قفسی می رقصد
با خودش می گوید
کاش می شد همه ی عقربک ساعت ها
می ایستاد
کاش تردید سلام تو نبود
دست هایم همه بیمار پریدن هایی
از بغل دیوارست
کاش دستم دو کبوتر می بود
در خیابان مردی می گرید

                                          خسرو گلسرخی

+نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت0:5 قبل از ظهرتوسط نگین | |

 

 

اي شما!

اي تمام عاشقان هر كجا!

از شما سوال مي‌كنم:

نام يك نفر

در شمار نام‌هايتان اضافه مي‌كنيد؟

يك‌نفر كه تا كنون

ردپاي خويش را

لحن مبهم صداي خويش را

شاعر سروده‌هاي خويش را نمي‌شناخت

گرچه بارها و بارها

نام اين هزارنام را

از زبان اين و آن شنيده بود


يك نفر كه تا همين دو روز پيش

منكر نياز گنگ سنگ بود

گريه‌ي گياه را نمي‌سرود

آه را نمي‌سرود

شعر شانه‌هاي بي‌پناه را

حرمت نگاه بي‌گناه

و سكوت يك سلام

در ميان راه را نمي‌سرود

نيمه‌هاي شب

نبض ماه را نمي‌گرفت

روزهاي چارشنبه ساعت چهار

بارها شماره‌هاي اشتباه را نمي‌گرفت

اي شما!

اي تمام نام‌هاي هركجا!

زير سايبان دستهاي خويش

جاي كوچكي به اين غريب بي‌پناه مي‌دهيد؟

اين دل نجيب را

اين لجوج ديرباور عجيب را

در ميان خويش

                        راه مي‌دهيد؟

                                                  قيصر امين‌پور

+نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت3:59 بعد از ظهرتوسط نگین | |

از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!

دارم کم کم این فیلم را باور می کنم

و این سیاهی لشکر عظیم

عجیب خوب بازی می کنند.

در خیابان ها

کافه ها

کوچه ها

هی جا عوض می کنند و

همین که سر برگردانم

                   صحنه ی بعدی را آماده کرده اند

 

 

از لابلای فصل های نمایش

                               بیرونم بکش

برفی بر پیراهنم نشانده اند

که آب نمی شود

از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم

نشد!

و این آدم برفیِ درون

که هی اسکلت صدایش می کنند

عمق زمستان است در من.

 

اصلا

از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!

از پروژکتورهای روز و شب

از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!

دریا را تا می کنم

می گذارم زیر سرم

زل می زنم

             به مقوای سیاه چسبیده به آسمان

و با نوار جیرجیرک به خواب می روم

 

نوار را که برگردانند

خروس می خواند.

*

از توی کمد هم شده پیدایم کن!

می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند

یا گلوله ای در سرم شلیک

و بعد بگویند:

       " خُب،

                نقشت این بود"

 

 

                                  گروس عبد الملکیان

+نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت8:47 بعد از ظهرتوسط نگین | |

 

تو را من چشم در راهم

                          شباهنگام

که میگیرند در شاخ تلاجن شاخه ها رنگ سیاهی

وز آن دلخستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم.

شباهنگام

            در آن دم که بر جا دره ها

                چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر

       به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه

من از یادت نمیکاهم

             تو را من چشم در راهم.

 

                                                       نیما یوشیج     

+نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت7:29 بعد از ظهرتوسط نگین | |

 

ای دوست
این روزها
با هركه دوست می‌شوم احساس می‌كنم
آنقدر دوست بوده‌ایم كه دیگر
وقت خیانت است

انبوه غم حریم و حرمت خود را
از دست داده است
دیریست هیچ كار ندارم
مانند یك وزیر
وقتی كه هیچ كار نداری
تو هیچ كاره‌ای
من هیچ كاره‌ام : یعنی كه شاعرم
گیرم از این كنایه هیچ نفهمی

این روزها
اینگونه‌ام :
فرهاد واره‌ای كه تیشه‌ی خود را
گم كرده است

آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله‌ی مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
برسنگ گور من بنویسید:
- یك جنگجو كه نجنگید
اما …، شكست خورد

                               نصرت رحمانی

+نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390ساعت7:45 بعد از ظهرتوسط نگین | |

بگذر شبی به خلوت این همنشین درد
تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد
خون می رود نهفته ازین زخم اندرون
ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد
این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت
داغ محبت تو به دل ها نگشت سرد
من بر نخیزم از سر راه وفای تو
از هستی ام اگر چه بر انگیختند گرد
روزی که جان فدا کنمت باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد
ساقی بیار جام صبوحی که شب نماند
و آن لعل فام خنده زد از جام لاجورد
باز اید آن بهار و گل سرخ بشکفد
چندین مثال از نفس سرد و روی زرد
در کوی او که جز دل بیدار ره نیافت
کی می رسند خانه پرستان خوابگرد
خونی که ریخت از دل ما ، سایه ! حیف نیست
گر زین میانه آب خورد تیغ هم نبرد

                                                  ه.ا.سایه

+نوشته شده در دوشنبه 14 آذر1390ساعت3:5 بعد از ظهرتوسط نگین | |

+نوشته شده در دوشنبه 14 آذر1390ساعت2:56 بعد از ظهرتوسط نگین | |

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین

کوی دل با کاروان کربلا دارد حسین

ازحریم کعبه جدش به اشک شست دست

مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین

می برد در کربلا هفتاد ودو ذبح عظیم

بیش از این ها حرمت کوی منی دارد حسین

پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست

اشک وآه عالمی هم درقفا دارد حسین

بس که محملها رود منزل به منزل با شتاب

کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین

رخت ودیباج حرم چون گل به تاراجش برند

تا بجایی که کفن از بوریا دارد حسین

بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب

ور نه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین

سروران پروانه گان شمع رخسارش ولی

چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین

سربه قاچ زین نهاد این راه پیمای عراق

می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین

او وفای عهد را با سرکند سودا ولی

خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین

دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا

با کدامین سر کند مشکل دو تا دارد حسین

سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست

هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین

آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند

عزت وآزادگی بین تا کجا دارد حسین

دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت

داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین

بعد از اینش صحنه ها و پرده ها اشکست وخون

دل تماشا کن چه رنگین سینه ما دارد حسین

ساز عشقست وبه دل هر زخم پیکان زخمه ای

گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین

دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز

با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین

شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا

جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار

کاندر این گوشه عزای بی ریا دارد حسین

                                                                       استاد شهریار

+نوشته شده در دوشنبه 14 آذر1390ساعت2:54 بعد از ظهرتوسط نگین | |

لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،

شكسته ناله هاي موج بر سنگ.

مگر دريا دلي داند كه ما را،

چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !

***

تب و تابي ست در موسيقي آب

كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب

فرازش، شوق هستي، شور پرواز،

فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !

***

سپردم سينه را بر سينه كوه

غريق بهت جنگل هاي انبوه

غروب بيشه زارانم در افكند

به جنگل هاي بي پايان اندوه !

***

لب دريا، گل خورشيد پرپر !

به هر موجي، پري خونين شناور !

به كام خويش پيچاندند و بردند،

مرا گرداب هاي سرد باور !

***

بخوان، اي مرغ مست بيشه دور،

كه ريزد از صدايت شادي و نور،

قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه

هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !

***

لب دريا، غريو موج و كولاك،

فرو پيچده شب در باد نمناك،

نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛

نگاه ماهي افتاده بر خاك !

***

پريشان است امشب خاطر آب،

چه راهي مي زند آن روح بي تاب !

« سبكباران ساحل ها » چه دانند،

«شب تاريك و بيم موج و گرداب » !

***

لب دريا، شب از هنگامه لبريز،

خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،

در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛

چه بر مي آيد از واي شباويز ؟!

***

چراغي دور، در ساحل شكفته

من و دريا، دو همراز نخفته !

همه شب، گفت دريا قصه با ماه

دريغا حرف من، حرف نگفته !

 

فریدون مشیری

+نوشته شده در جمعه 11 آذر1390ساعت6:42 بعد از ظهرتوسط نگین | |

جرئت دیوانگی

انگار مدتی است که احساس می‌کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دیر است
دیگر نمی‌توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند

فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی ...
آه ...
مردن چه قدر حوصله می‌خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی!

انگار این سال‌ها که می‌گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می‌کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می‌شوم!

شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب‌تر از این
باشم

با این همه تفاوت
احساس می‌کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست

حس می‌کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی‌ام، نیز
از این هوای سربی
خسته است

امضای تازه‌ی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم

ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد

و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است

از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است!

آه، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذریم!

این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!

 

                                                        قیصر امین پور

+نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1390ساعت1:12 قبل از ظهرتوسط نگین | |

اعتراف

خارها
خوار نیستند
شاخه‌های خشک
چوبه‌های دار نیستند
میوه‌های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از آنکه برگ‌های زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش می‌رسد:
برگ‌های بی گناه
با زبان ساده اعتراف می‌کنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می‌خورد!

                                    قیصر امین پور

+نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1390ساعت1:10 قبل از ظهرتوسط نگین | |

اي رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانكه به جز تلخي اندوه

در خاطر از آن چشم سياه تو ندارم

اي رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب

با خاطره ها آمدهاي باز به سويم؟

گر آمده اي از پي آن دلبر دلخواه

من او نيم او مرده و من سايه ي اويم

من او نيم آخر دل من سرد و سياه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه كس در همه احوال

سوداي تو را اي بت بي مهر !‌ به سر داشت

من او نيم اين ديده ي من گنگ و خموش است

در ديده ي او آن همه گفتار ، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تيرگي ي شامگهان بود

من او نيم آري ، لب من اين لب بي رنگ

ديري ست كه با خنده يي از عشق تو نشكفت

اما به لب او همه دم خنده ي جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده مي خفت

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن كس كه تو مي خواهيش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ، ندانم كه به ناگاه

چون ديد و چها كرد و كجا رفت و چرا مرد

من گور ويم ، گور ويم ، بر تن گرمش

افسردگي و سردي ي كافور نهادم

او مرده و در سينه ي من ،‌ اين دل بي مهر

سنگي ست كه من بر سر آن گور نهادم

سيمين بهبهاني

+نوشته شده در شنبه 21 آبان1390ساعت11:44 بعد از ظهرتوسط نگین | |

خدایا کمکم کن

خودت میدونی به خاطر مامانم بود.......

تورو خدا کمکم کن به آرزوم برسم

همینجا عهد بین من و تو بسته میشه

اینجوری نه گم میشه نه فراموش

خواهش میکنم درخواستمو بی جواب نذار

مگه خودت نگفتی اگه از صمیم قلب بخوایم اجابت میکنی

من انصراف دادم به خاطر مامانم

کمکم کن قبول شم به خاطر پدرم

خدا جون نا امیدم نکن

فردا دوباره قراره یه بار دیگه شروع کنم

نذار زمین بخورم

همون جوری که تا الان نذاشتی

+نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1390ساعت11:4 بعد از ظهرتوسط نگین | |

چقدر حرف برای گفتن دارم اما نمیدونم چرا اینجور موقع ها دوست دارم سکوت کنم.

 

+نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان1390ساعت1:1 قبل از ظهرتوسط نگین | |